همان داستان کهن
به تاریکی اندر شدن
با سری پُر از تصویر
تصویر ستارگان
که همراهیام میکند
و من که آستین جر میدهم تا خلاص شوم
چند بار با چاقوی خیالی خودم را میکشم
چند بار سایهام را لگد میکنم
چند بار با سایهام حرف میزنم
اتاقی در دل شهر اجاره میکنم
اعتراف میکنم
ادای خودم
خیابان پر از باران را
از خاطرهی مردهگان سرشار میکنم
هیچکس بیرحمتر از خودت نیست
سخن هر چه گوییم همه گفته اند بر باغ دانش همه رفته اند
اگر بر درخت برومند جای همان سایه زو بازدارد گزند
توانم مگر پایهای ساختن بر شاخ آن سرو سایه فکن
کزین نامور نامهی شهریار به گیتی بمانم یکی یادگار
تو این را دروغ و فسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز و معنی برد
یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان
پراگنده در دست هر موبدی ازو بهرهای نزد هر بخردی
پژوهندهی روزگار نخست گذشته سخنها همه باز جست
ز هر کشوری موبدی سالخورد بیاورد کاین نامه را یاد کرد
بپرسیدشان از کیان جهان وزان نامداران فرخ مهان
که گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خوار بگذاشتند
چه گونه سرآمد به نیک اختری برایشان همه روز کند آوری
بگفتند پیشش یکایک مهان سخنهای شاهان و گشت جهان
چو بنشیند ازیشان سپهبد سخن یکی نامور نافه افکند بن
چنین یادگاری شد اندر جهان برو آفرین از کهان و مهان